| شاهزاده ای بدون اسب سفید |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
سلام
توی حرم امام رضا یه گوشه دنج پشت سر همکارم ایستاده بودم و برای خودم حال میکردم که آروم شنیدم یک نفر داره تمرین میکنه که با صدای بلند از مردم صلوات بگیره...آقاهه آروم تمرین میکرد که:برای سلامتی آقا امام زمان اجماعا صلوات بفرستید....چون اینطور چیزا توی اون فضا عادیه چندان تعجب نکردم تا اینکه آقاهه تمرینش تموم شد و با قدرت هرچه تمام تر فریاد کشید:برای سلامتی آقا امام هشتم صلوات بفرستید!!!!!!!!!!!
مردم هم بدون اینکه توجه کنن طرف چی گفته صلوات فرستادن...اما من هرکاری که کردم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و پقی زدم زیر خنده.از صدای خنده من همکارم هم شروع کرد به خندیدن اما پیرمردی که کمی دورتر بود با اخم نگاهم کرد.فوری لب و لوچه ام رو جمع و جور کردم اما انگار فایده نداشت!چون پیرمرده برگشت طرفم و گفت:همه اماما زنده ان همه پیامبرا زنده ان همه شهیدا زنده ان....گفتم:بعله حاج آقا اما زنده بودن اونا با زنده بودن ماها فرق میکنه و اونا نیازی به دعا.صلوات برای سلامتی ندارن! داشتم ادامه میدادم که شاکی شد و گفت:آهای بگو ببینم نکنه میخوای بگی مقام حضرت عیسی از امام رضا بالاتره؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟؟!؟!؟
من:
آخه چه ربطی داره؟؟؟باشه شما راست میگی!!!و شروع کردم به صلوات فرستادن شاید راضی بشه و دست از سرم برداره اما پیرمرده که انگار احساس وظیفه میکرد که این کافر ملحد رو حتما درجا مسلمان کنه به سمتم حرکت کرد.....به همکارم گفتم تا شر نشده بزن بریم و پریدم توی موج جمعیت و با اونا به سمت خروجی رفتم.....از دور پیرمرد رو دیدم که توی موج جمعیت داشت به سمت خروجی می اومد.......
| لینک |
پدرم همیشه میگوید " این خارجیها که الکی خارجی نشدهاند، خیلی کارشان
درست بوده که توی خارج راهشان دادهاند" البته من هم میخواهم درسم را بخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزهاراجب به خارج میدانم
تازه دایی دختر عمهی پسر همسایهمان در آمریکا زندگی میکند. برای همین هم پسر همسایهمان آمریکا را مثل کف دستش میشناسد. او میگوید در خارج آدمهای قوی کشور را اداره میکنندمثلن همین "آرنولد" که رعیسکالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت وپار کرد و بعد با یک خانم...
البته آن قسمتهای بیتربیتی فیلم را ندیدیم امادیدیم که چقدر زورش زیاداست، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود.
خارجیها خیلی پر زور هستند و همهشان بادی میل دینگ کار میکنند. همین برجهایی که دارند نشان میدهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کردهاند.
ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامههای علمی آن را نگاه میکنیم. تازه من کانالهای ناجورش راقلف کردهام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکاییها بر خلاف ما آدمهای خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل میکنند و بوس میکنند. اما در فیلمهای ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم مینشینند که به فکر بنده همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود.
در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمیشود و نخبههای علمی کشور مجبور میشوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش میشوند. مثلاً این "بیل گیتس"با اینکه اسم کوچکش نشان میدهد که از یک خانوادهی کارگری بوده اما تامیفهمند که نخبه است به او خیلی بودجه میدهند و او هم برق رااختراع میکند. پسر همسایهمان میگوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شبها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.
من شنیدهام در خارج دموکراسی است. ولی ما نداریم. اگر اینجا هم دموکراسی
میشد چقدرخوب میشد. آنوقت "محمدرضا گلذار" رعیس جمهور میشد و "مهناز
افشار " هم معاون اولش میشد. شاید "آمیتا پاچان" و "شاهرخ خان" را هم دعوت
میکردیم تا وزیر بشوند. خیلی خوب میشد. ولی سد افصوث و دریق که نمیشود
از نظر فرهنگی ما ایرانیها خیلی بیجمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تنپرور هستیم و حتی هفتهای یک روز را هم کلاً تعطیل کردهایم. شاید شما ندانیداما من خودم دیشب از پسر همسایهمان شنیدم که درخارج جمعهها تعطیل نیست.وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اماحرفهای پسر همسایهمان از بی بی سی هم مهمتر است.
ما ایرانیها ضاتن آی کیون پایینی داریم.مثلن پدرم همیشه به من میگوید"تو به خر گفتهای زکی".ولی خارجیهاتیز هوشان هستند. پسر همسایهمان میگفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند،حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا
متعسفانه مردم کلی کلاس زبان میروند و آخرش هم بلد نیستند یک جملهی ساده
مثل I lav u بنویسند. واقعن جای تعسف دارد.
این بود انشای من
پ.ن.:این انشا امروز برام ای میل شده بود.امیدوارم خوشتون بیاد
| لینک |
دوشیزه ی جوان جیغ کشان درخواست کمک میکرد، اما نگاههای یخ زده ی مردم از لای درها و پنجره های نیمه باز نشانی از تمایل به کمک از سویشان نداشت. سربازها دخترک بخت برگشته را کشان کشان به سوی کاخ شاهنشاهی مجارستان میبردند، جاییکه"بانو الیزابت" انتظار خون تازه را میکشید.))
"الیزابت باتوری" در 1560 میلادی در میان خانواده ی شاهنشاهی مجارستان متولد شد. در آستانه ی 40 سالگی زمانی که یکی از کنیزانش مشغول شانه کردن موهای شاهزاده با شانه ای سنگی بود، الیزابت در آینه متوجه یک چین در چهره اش شده و با خشم شانه ی سنگی را به کنیز میکوبد.
خون از بدن کنیز جاری شده و الیزابت زمانی به خود می آید که همه ی خون کنیز بخت برگشته را مکیده.
بر بالای سر اندام بی جان دخترک، الیزابت بهترین و زیباترین حس زندگیش را باز یافته بود، احساس جوانی.
برای تداوم این احساس الیزابت نیاز به نوشیدن و تن شویی در خون دوشیزگان داشت، برای همین در طی بیش از 10 سال 600 دوشیزه ی مجاری بر بالای یک وان مرمرین آویخته و دریده شدند تا الیزابت از آنان بنوشد و تن لطیفش را در خون گرمشان شستشو دهد.
در سال 1610 در پی آشکار شدن این کشتارها شورشی رخ داد و الیزابت دستگیر و در کشتارگاهش زندانی شد.
سرانجام پس از 4 سال در 1614 الیزابت به مرگ طبیعی مرد، در حالیکه چهره اش به طراوت آن روزی بود که خونخواری را آغاز کرد.(( دوشیزه ی جوان جیغ کشان درخواست کمک میکرد، اما نگاههای یخ زده ی مردم از لای درها و پنجره های نیمه باز نشانی از تمایل به کمک از سویشان نداشت. سربازها دخترک بخت برگشته را کشان کشان به سوی کاخ شاهنشاهی مجارستان میبردند، جاییکه"بانو الیزابت" انتظار خون تازه را میکشید.))
| لینک |
سلام
بالاخره بخت من باز شد و آپارتمان مورد نظر خریداری شد..یک واحد کوچولوی نقلی ٥٤ مترمربعی یک خوابه که حالا دیگه میتونم بگم مال خود خودمه!!!!!خب برای منی که تازه دوساله که دستم تو جیب خودمه خرید این واحد خیلی کار بزرگیه اما فقط همین رو بگم که کلی رفتم زیر بار قسط و وام و اینجور حرفا و کلی هم پدرگرامی مایه گذاشت تا موفق شدم این لونه موش رو ابتیاع نمایم اما در کل خدا رو شکر...راضیم
این روز ها بحث ا ن ق ل اب و پیشرفت های کشور حسابی توی تلویزیون داغ شده....خیلی کاری به این کارها ندارم اما میدونم بابام که همسن من بود یک دهم دغدغه های من رو نداشت تازه کلی هم جوونی کرده بود و نه فکر پس انداز بود و نه خونه زندگی تازه اون موقع نه تنها ازدواج کرده بود که حتی بچه هم داشت و خونه و ماشین هم داشت و به قول خودش از بین پنج شغل و بعد از امتحان کردن هرکدام از شغلها خلاصه راضی شده بود افتخار بده بره سر کار....خلاصه فکر این چیزا و هزار چیز دیگه رو که میکنم وحال و روز خودم رو که میبینم حسابی به پیشرفت هایی که نصیبمون شده افتخار میکنم....شما چطور؟؟؟؟؟؟؟؟
| لینک |
سلام
بازم آشفتگی و سردرگمی اومده سراغم و بازم حس میکنم تو دنیای به این بزرگی هیچ کسی نیست که بتونه کمکم کنه...باز گیر کردم لب دوراهی بین درست و غلط...بازم گم کردم موضوع به این سادگی رو که چی درسته چی غلط؟؟؟؟حتی فکر میکنم نمیدونم از دنیا چی میخوام...تا حالا شده یه موضوعی از نظر عقلتون کاملا درست و موجه بیاد و همون موضوع از نظر احساسی کاملا اشتباه؟؟؟؟تا حالا شده بین عقل و احساس(حالا از هر مدلی:میخواد عشق باشه یا دلسوزی یا عذاب وجدان یا تعلق...چه میدونم هر چیزی) گیر بیافتین؟؟از یه طرف عقل خودتون و اطرافیان بگه که اون کار درسته و از طرف دیگه ته دلتون ناراحت باشین؟حالا نه لزوما برای خودتون,بلکه برای طرف دوم و سومی که درگیر ماجرا هستن و یه حسی شیبه به چیزی که گفتم پدید بیاد
چند وقته بین همه این مبهمات گیر افتادم و کسی هم نیست که کمکم کنه....تمام روز و شبم به آشفتگی و سردرگمی میگذره و شب ها از فرط خستگی بیهوش میشم و صبح ها خسته تر از شب قبل بیدار و دوباره تکرار و تکرار و تکرار
برام دعا کنین...همین
| لینک |
سلام
این بار از طرف وبلاگ ناگفته های تارا به یک بازی جدید دعوت شدم به نام:
زندگی ام,بدون من
سوال بازی این بود:
بیایید فکر کنید اگر همین الان(خدای نکرده) بفهمید که بیمارید و بنابر نظر علم پزشکی تنها سه ماه برای زندگی در این دنیا فرصت دارید، در این مدت کوتاه سه کارمهمی که حتما انجام میدین چیه؟ (منظورم کارهاییه که به امور دنیوی مربوط میشه نه دعا و عبادت و طلب حلالیت چون به هرحال هرانسان رو به موتی کم و بیش به سراغ این اعمال میره)
راستش چون تارا این سوال رو با تاثیر از فیلمی به همین نام طرح کرده بود گشتم و فیلم رو پیدا کردم و اتفاقا همین یک ساعت پیش دیدمش و باید بگم که فوق العاده بود و مخصوصا بازی سارا پلی عالی بود و الان احتمالا کمی هم تحت تاثیر فضای فیلم هستم!!!به همه تون توصیه میکنم این فیلم لطیف رو ببینین
اما جواب من:
١-خیلی دوست دارم زندگی مشترک رو با کسی که دوسش داشته باشم و دوسم داشته باشه حس کنم ولی خب من که ٣ ماه دیگه میمیرم و ازدواجم فقط فرصت زندگی رو از یکی دیگه میگیره....پس شاید برم با یکی مثل فیلم"برای عشق یا پول؟" این سه ماه رو زندگی کنم!!!!راستی به خیلیها هم باید بگم دوستت دارم!مخصوصا به پدرم که هیچ وقت روم نشده بگم!
٢-دوست دارم برم اسپانیا و حسابی بگردم....لب ساحل آب پرتقال بخورم....حتما هم یه سری به مادرید و تمرین رئال مادرید بزنم و یک مسابقه اشون رو هم از نزدیک ببینم...
٣-تو کنسرت های بزرگ دنیا شرکت کنم....از یانی گرفته تا سلین دیون و اونسنس و حتی نانسی عجرم و بریتنی اسپیرز!!! راستی گوگوش رو هم یادم نره....
من دوستای خوبم عطیه و نازنین و نازمهر و طناز و صبورا رو به این بازی دعوت می کنم و امیدوارم که همه ٣٠٠٠٠٠٠ماه زنده باشین و به همه آرزوهاتون برسین
| لینک |
سلام
به همراه بساز بنداز محترم میریم که واحدی رو که با پول ما جور در میاد رو ببینیم...واحد کوچیکه و توی ساختش هیچ سلیقه ای بکار برده نشده...آقای بساز بنداز با لهجه غلیظ ترکی مشغول آب و تاب دادن به شاهکار هنری که خلق کرده, هست....تا اینکه بابای نکته بین ما توی آشپزخونه دوتا شیر گاز دید....در حضور آقای فوق الذکر از ما پرسید به نظر شما چرا توی آشپزخونه دوتا شیر گاز تعبیه کردن؟؟؟؟؟؟مادرم فوری گفت:یکیش که برای اجاق گازه اون یکی هم حتما برای آبگرمکن دیواریه...معمار پرید وسط حرف ما و گفت:نه خونه شوفاژ داره و آبگرمکن دیواری لازم نداره...بابا ادامه داد:پس چرا دوتا شیر گاز گذاشتین اینجا؟؟؟؟؟معمار دستی به سرش کشید و بعد از کشید و کلی تفکر گفت:خوب معلومه!این برای ماشین لباسشوییه دیگه.......
| لینک |
سلام
دیروز ماشینمو تحویل گرفتیم...یه پراید سفید...مال خود خودم...اما خوب هنوز یک دور هم باهاش نزدم و ماشین دست نخورده مونده تو پارکینگ خونه مادربزرگ...آخه دقیقا از روز تحویل بابا اعلام کرده حاضره کمک کنه خونه برام بخره و این هم یعنی فروش ماشین و همه دار و ندارم و خالی کردن همه حسابهای بانکیم وکلی وام و به تبع اون قسط..اما خوب با همه فشاری که بهم میآد خیلی راضی ام چون حس استقلالم رو کامل میکنه و نگرانی هام رو برای زندگی آینده ام کم میکنه اما خب از طرفی نگران بالا رفتن مجدد قیمت خونه ام و از طرف دیگه نگرانم بابا توی فرآیند پیداکردن خونه طبق معمول خسته و در کل بیخیال قضیه بشه و این وسط این همه امید من باد هوا بشه به خاطر همین هم هست که همه خونه هایی رو که میبینیم میپسندم و مامانمه که نظر میده!!!خدا کنه بزودی خونه مورد نظر پیدا بشه و این موضوع ختم بخیر بشه...
| لینک |
سلام
یک پسرخاله دارم که داره وارد ده سالگی میشه...این پسرخاله ما اصلا به چیزایی که میگه فکر نمیکنه و هرچی دوس داره میگه و خاله بیچاره منم هرکاری میکنه نمیتونه به این پسرخاله یاد بده که باباجان قبل از حرف زدن یه ذره فکر کن......
توی یک مهمونی رسمی که با اکثر مهمونا رودربایستی داشتیم کنار یک بنده خدایی که دکترای مهندسی عمران داره ایستاده بودم و خیلی جدی در مورد کار حرف میزدیم پسرخاله گرامی هم که به خاطر علاقه زیاد همیشه کنار منه این بار هم ایستاده بود و ساکت گوش می کرد تا اینکه دختردایی کوچیکم که هشت سالشه اومد و پسرخاله ام رو صدا کرد....پسرخالم با عصبانیت روش رو برگردوند و داد زد:وقتی سه تا گاو دارن حرف میزنن یه دونه خرس نمیاد وسط!!!!!!!!!!!!!!
دور و برمون ساکت شد.....صورت آقای دکتر که واقعا دیدنی بودددددد
| لینک |
سلام
بعد از مدت هایه بار دیگه اومدم اینجا و دارم آپ دیت میکنم...راستش دوران سختی رو گذروندم و هنوزم نتونستم خوب و کامل از زیر بارش خودم رو رها کنم...شاید بزودی سیر تا پیاز ماجرا رو براتون گفتم
همین چند دقیقه قبل به سلامتی و میمنت سرویس ADSLوصل شد و فکر کنم از این به بعد راحت تر بیام اینجا و به شما ها سر بزنم....فعلا این برای شروع دوباره باشه تا بعد ببینیم چی پیش میآد
| لینک |

